۵شنبه بهروزو دیدم...در واقع اون منو دید...دیدنش هیچ حس خاصی نداشت...از قبل از اون اتفاق دوست داشتنم کمتر شده بود اون شب هم که اون حرفارو بهم زد کاملا عشق و علاقم از بین رفت...مشکل من همینه...یه چیز وقتی دست نیافتنی واسم باشه برام مهمه...بعد که بدستش اوردم دیگه نه...! ارش یه کسیه که از وقتی دیدمش ازش خوشم میومده...ازش شناختی ندارم اما ازش خوشم میاد...واسه همینه که دلم میسوزه همچین کسی رو واسه زندگیش انتخاب کرده...البته خیلی دیدم و شنیدم دخترایی که وضعشون خرابه موقعیت خوبی نصیبشون میشه...گرچه وحید گفته بود ارش هم ادم زیاد درستی نیست...به هرحال... پ.ن:فارس و بوشهر بومی گزینیشون یکیه...این یعنی شانس خیلی بیشتر! پ.ن:اين عربها تمدن مارو نابود کردن...کاش تو ايران باستان بودم... پ.ن:یه رویا همیشه یه رویاست...
پ.ن:به سلامتی بعد چندروز این اینترنت خاک بر سر ایران به ما اجازه اپ داد...
یه جای کتاب زبانم نوشتم my others و روش خط کشیدم هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چرا باید همچین چیزیو نوشته باشم...
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
15:10 توسط منی که گم شده| |
شديدا معتقدم که عمر ما داره تو اين کشور هدر ميره...مخصوصا اين دولت...مامانم ميگه تو چيکار به کار اوضاع مملکت داري کسي نميتونه عوضش کنه...ميگم شما که تونستين...انقلاب کردين...يه مشت جوون جوگير و بيکار بودين که انداختنتون جلو...عاقبتش هم شد اين...ساکت ميشه و هيچي نميگه...ته ته قلبش ميدونه حق با منه و جوگير شده بودن و اوضاع مملکت زياد فرقي نکرده...به قول اين تبليغه اين همونه فقط شکل بسته بنديش تغيير کرده...
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت
0:4 توسط منی که گم شده| |
نمیدونم چطوری میشه یهو احساسات و خاطراتی که فراموش شده بود پیداشون بشه با کوچکترین جزئیات...خیلی عجیبه شایدم به قول بهار فقط یه نوع سرکوب بوده...که حالا برگشته
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت
15:27 توسط منی که گم شده| |

