هیچ مردی پاک نیست...این چیزیه که این روزا زیاد میبینم...نمیدونم چطوری این همه ادم بازم تن به ازدواج میدن... مریض ترین و بی کار ترین ادمهای روی زمین این ایرانیای قدیمی بودن که قواعد عربی و فنون بلاغتو نمیدونم ازکجاشون در اوردن...واقعا نمیفهمم تقطیع هجایی شعر و انواع قافیه ازکجا به ذهنشون رسیده...هیچ فایده ای هم که نداره...ابله ها...علم باید به درد بخور باشه... همه علومو یاد بگیرم...یه قدرت خاص داشته باشم مثل پرش به جاهایی که می خوای...این ۲تا از ۳تا ارزوییه که وقتی غولی فرشته ای چیزی دیدم بهش میگم یکی دیگشو نمیدونم...میزارم واسه روز مبادا... بعضی چیزا واقعا حرص ادمو در میاره...تبعیض...خر بودن...وقیح بودن...مظلوم بودن... بهار هم که اونور تو دستشویی درو قفل کرده بود...میتونستن بهم برسن...نمیدونم نفهمیدن تو کدوم کوچه پیچیدم یا رفتن اموزشگاه...فکر میکردم اتفاق جالبی میتونه باشه...اما حالا که واسم افتاده...بیشتر واسه این ترسیدم که از کوچه رد شدن اما عقب گرد کردن و اومدن سراغمون...بهار گفت بیا تو اموزشگاه...اما من دقیقا وسط کوچه بودم تو اموزشگاه واسم توی تله بود...جلوی اوناهم... پ.ن:یادش بخیر چند سال پیشا...پلیس میدیدیم چقدر ارامش پیدا میکردیم...حالا...نمیدونیم کجا در بریم...خاک بر سرش با این مملکت داریش... پ.ن:اخبار ۲۰:۳۰ دیشب واسم خیلی جالب بود...قسمت نشست ضرغامی با خبرنگاران...قیافه پسره رو نشون ندادن...اونی که در مورد موسوی و مصاحبه نکردنش بعد از انتخابات پرسید...چرا؟ ۵شنبه بهروزو دیدم...در واقع اون منو دید...دیدنش هیچ حس خاصی نداشت...از قبل از اون اتفاق دوست داشتنم کمتر شده بود اون شب هم که اون حرفارو بهم زد کاملا عشق و علاقم از بین رفت...مشکل من همینه...یه چیز وقتی دست نیافتنی واسم باشه برام مهمه...بعد که بدستش اوردم دیگه نه...! ارش یه کسیه که از وقتی دیدمش ازش خوشم میومده...ازش شناختی ندارم اما ازش خوشم میاد...واسه همینه که دلم میسوزه همچین کسی رو واسه زندگیش انتخاب کرده...البته خیلی دیدم و شنیدم دخترایی که وضعشون خرابه موقعیت خوبی نصیبشون میشه...گرچه وحید گفته بود ارش هم ادم زیاد درستی نیست...به هرحال... پ.ن:فارس و بوشهر بومی گزینیشون یکیه...این یعنی شانس خیلی بیشتر!
یه مشت پسر هستن دبستانی...تو راه میبینیمشون...به محض اینکه دختر میبینن هرگونه فحش اب نکشیده ای که تصورشو کنی بهم میدن و میندازن...مثلا به هم در واقع به ما...بچه های دبستانی...گرچه سر و شکلشون معلومه از خونواده های بالایی نیستن اما بازم...واقعا جای تاسف داره...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت
0:14 توسط منی که گم شده| |
هنوزم فکرش که میکنم ترس برم میداره گرچه یه جوراییم خنده داره...پریشب تو کوچه های تاریک با این بدن اش و لاش مثه برق داشتم می دویدم و میترسیدم حتی پشت سرمو نگاه کنم میترسیدم یه ثانیه هم وایسم...گشت دنبالم بود...چه مسیریو دویدم...احساس می کردم هر لحظه ممکنه بیفتم و بالا بیارم...اصلا نمیدونم چرا فرار کردم...همیشه چقدر تئوری داشتیم واسه اینجور موقع ها...مردشورشونو ببره...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت
15:38 توسط منی که گم شده| |
یه جای کتاب زبانم نوشتم my others و روش خط کشیدم هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چرا باید همچین چیزیو نوشته باشم...
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
15:10 توسط منی که گم شده| |

